بانگيز ميگويد: چندان تمايلي به حراجيها ندارم. تا به حال هيچکاري از من در حراجي تهران نبوده.ما هميشه در گوشه بودهايم. يکسري باندبازيهايي در اين حراجيها صورت ميگيرد که هنرمند هيچ عايدي از آن نميبرد. ابتدا با سلام و صلوات تابلو را ميخرند، بعد موقع فروش تو سر تابلو ميزنند. ما اصلاً نميدانيم که چند ميفروشند. اصلاً نميفهميم چه کسي خريده. فقط يک مبلغ جزئي به ما ميدهند. بعد يکمرتبه ميبينيم که تابلوها سر از جاي ديگري درآورده.
به گزارش خبرنگار ايلنا، رضا بانگيز متولد 1316 در تهران است. او 65 سال است که به حرفهي نقاشي و مجسمهسازي مشغول است. بانگيز به نقاشيهاي سياه و سفيدش شهره است. در آستانهي هشتاد سالگي اين هنرمند، خبرنگار ايلنا با او گفتوگويي داشت.
روزهاي هنرستان پسران
مادرم گهگاه روي شيشه حکاکي ميکرد. شيشهها را تراش ميداد. پدرم نيز يک دورهاي پاريس رفته بود و روي شيشه نقاشي ميکرد. منتها خط ميانداخت. من هم از بچگي به کارهاي هنري علاقه داشتم. کلاس دهم دبيرستان بودم که يک روز در روزنامهاي ديدم که نوشته: هنرستان هنرهاي زيباي پسران، هنرجو ميپذيرد. به همين ترتيب شد که رفتم آنجا و ثبت نام کردم. پرويز تناولي و سهراب سپهري از ما جلوتر بودند. من چون هنرستان را از نيمه شروع کرده بودم، به خاطر همين، دو سالي که هنرستان نخوانده بودم را دوباره مجبور شدم دوباره بخوانم. به همين دليل چند سالي عقب افتادم. خدا رحمت کند سپهري، گهگاهي ميآمد تا هم الخاص را که معلم ما بود، ببيند و هم ما را. ما خودبهخود به او احترام ميگذاشتيم. با روحبخش و مهدي حسيني و زندهرودي همدوره بوديم. پيلارام و عربشاهي در کلاسهاي بالاتر بودند.
هانيبال الخاص تازه از آمريکا برگشته بود. ايشان با مارکو گريگوريان هر دو از اساتيد ما بودند. آقاي الخاص و مارکو خيلي به ما بها ميدادند و ما را تشويق ميکردند. الخاص آمريکاييها را دعوت ميکرد ايران تا بيايند و کارهاي ما که شاگردانش بوديم را ببينند. اين خيلي براي ما اهميت داشت. الخاص مهماني ميداد؛ همهي دختر پسرهاي جوان را دعوت ميکرد. اصلاً ما چنين معلمي را هيچوقت نديده بوديم. چه معلمي چنين کاري ميکرد؟ از طرف دانشکده، به ما بهترين قلمموها و رنگها را مجاني ميدادند. از آثار ما جوانها نمايشگاه ميگذاشتند. بعد هم يک روز خبرش ميآمد که مثلاً دو اثر از ما فروش رفته است. حالا شايد کارهامان هم به درد نميخورد، ولي همان خريدن، ما را تشويق ميکرد. بعدها ميفهميديم که آيدين آغداشلو که مسئول دفتر مخصوص بود، کارها را براي آن دفتر خريده. فقط هم کار من نبود. کار خيلي از بچهها را ميخريدند. همين امر، در ما ايجاد علاقه و کار ميکرد.
دورهي هنرستان بوديم که «خانهي جوانان»، يک مسابقهي نقاشي برگزار کرد. چهار نفر برنده شدند، که من هم جزوشان بودم. به عنوان جايزه، ما را به مناطق نفتخيز خوزستان براي بازديد بردند.
اولين بورس تحصيلياي که گرفتم، به انگلستان بود. هنوز خيلي جوان بودم. در آنجا به موزههاي نشنال گالري و موزهي مادام توسو رفتم که خيلي عالي بود. مرحوم دکتر هاکوپيان، رئيس آموزش هنرهاي زيبا براي گرفتن اين بورس و تهيهي ويزاي سفر، بسيار مرا کمک کرد. ولي آنجا به خرج خودم بودم، به خاطر همين چندان نميتواستم خرج کنم. تنها ارمغان من از آن سفر، کشفِ يک دنياي نو به همراه آداب معاشرت و تربيت تازه بود.
بورس بعديام، بورس يکساله به پاريس بود که در سال 1350 از طرف دفتر مخصوص گرفتم. من يک دورهي 16 تايي مجسمه ساخته بودم. چون دفتر مخصوص از اين مجسمهها خوشاش آمد، بورس يکسالهي پاريس را به من دادند. اين بورس، هر سال به دو هنرمند تعلق ميگرفت. در اين بورس، من با حسين کاظمي همراه بودم. در پاريس، به کلاسهاي شبانه ميرفتيم.
ماجرايي هزارتو از مجسمهسازي رضا بانگيز
کارهاي مجسمهام در دو دوره خلاصه ميشود؛ يکبار پيش از انقلاب و يکبار هم بعد از انقلاب.
اواخر دهه چهل بود که يکسري مجسمهي سفالي ساخته بودم. اين مجسمهها 16 تا بود. آنها را در اصفهان کار کرده بودم، و با کاميون آورده بودم تهران. اين مجسمهها طي نمايشگاهي که از سوي ادارهي هنرهاي زيبا، در پارک لاله برگزار ميشد، به نمايش درآمدند. فرح هم از کارها ديدن کرده بود. از کارها خوشش آمده بود و به دفتر مخصوص گفته بود يک بورس تحصيل پاريس به من بدهند، که پيشتر اشاره کردم.
دومين دورهي مجسمهسازيام، به همين چند سال پيش برميگردد؛ که باز هم به نوعي مسببش همان مجسمههاي 50 سال پيشم بود. ماجرا از اين قرار است که يکشب آقايي به من زنگ زد و گفت که آقاي بانگيز ميخواهم شما را ببينم. فردا قرار شد بيايد خانهي ما. آن آقا گفت خلبان است و در قطر زندگي ميکند. فرداي آن روز به خانهام آمد و مرا با اصرار به دفتر خودش برد. آنجا که رسيديم شروع کرد تمام دفترش را به من نشان دادن. وقتي به طبقه بالا رسيديم، ديدم يکي از همان مجسمههاي 50 سال پيشم آنجاست. من بعد از انقلاب، ديگر نفهميدم براي آن مجسمهها چه پيش آمد. چند تا از مجسمههايم را دفتر مخصوص خريده بود. از مجسمهها بيخبر بودم. تا اينکه آن روز، در خانهي آن آقا ديدم. به من گفت: شما را آوردم اينجا تا همين مجسمه را نشانتان دهم. بعد هم بسيار اظهار تمايل کرد که اي کاش من باز هم از اين مجسمهها کار کنم تا او نمايشگاهي از مجسمههايم را برگزار کند. من هم گفتم که ديگر از اين کارها انجام نميدهم، ولي حالا که شما اصرار داريد، به يک شرط خواستهتان را برآورده ميکنم؛ اينکه من مجسمهها را ميسازم، ولي شما در روز آخر مجسمهها را ببينيد. در پروسهي ساخت اجازه سر زدن به کارگاهم را نداريد. آن آقا هم در جا پذيرفت. نتيجهي آن، نمايشگاهي شد که پارسال در گالري ايرانشهر برگزار کرديم. اين آقا، همهي کارها را پيشخريد کرد.
بعدها من از ايشان پرسيدم که شما اين مجسمهها را از کجا آورديد؟ اول نميگفت. با اصرار زياد بالاخره گفت که روزي يک نفر به من زنگ زد و گفت، بيا سر چهار راه فلان، يک عتيقهفروشي هست که يک مجسمهاي دارد که هيچکس از آن سر در نميآورد، تو بيا ببين ميتواني بفهمي اين اصلاً چيست؟ من هم رفتم و آن را ديدم. مجسمه را بالاپايين کردم تا توانستم زير مجسمه يک نشاني پيدا کنم، که وقتي دقت کردم ديدم نوشته بانگيز. گويا اين مجسمه را، بچههاي يک آقازادهاي به آن عتيقهفروشي برده بودند و به قيمت پاييني فروخته بودند. عتيقهفروش هم مجسمه را 50 ميليون براي فروش گذاشته بود. آن آقا گفت که در نهايت توانستم آن را به قيمت 35 ميليون بخرم.
اين آقا همينطور دنبال من بود تا اينکه طي سفري به کانادا از نمايشگاه نقاشي دخترخانمي ديدن ميکند. اين آقا از تابلوهاي اين دخترخانم خيلي خوشش ميآيد. ازش مي پرسد که استادت چه کسي بوده؟ او هم ميگويد بانگيز. بعد اين آقا، شماره مرا از اين دخترخانم ميگيرد. و بعد هم به من زنگ ميزند و باقي ماجرا را هم که ميدانيد.
اينطور شد که بعد از 40 سال دوباره مجسمه ساختم.
"نه" به مينياتور
عباس معيري، که از شاگردان بهزاد است و ساليان سال ميشود که خارج از کشور به سر ميبرد، يکبار به من گفت که فکر ميکني چرا اروپاييها آنقدر در طراحي و نقاشي قوي هستند؟ گفت براي اينکه روي آناتومي خيلي کار کردهاند. چون در بدن انسان سايههاي نرمي وجود دارد که در هيچ شياي پيدا نميشود. اينها را بايد کار کرد. بعد از همين سفرم به پاريس، فوقالعاده رشد کردم و کارهاي قبليام را همه پاره کردم. طراحي و پرسپکتيو و آناتومي ديگر ملکهي ذهنم شده بود.
هر هنرمند پس از گذشت سالها فعاليت، به يک سادگي ميرسد. شايد اول کار بخواهد براي اثبات خود و اينکه نشان بدهد که همهفنحريف است، نقشهاي پيچيده و درهمي بکشد؛ مثل فرشچيان که در هرگوشهي نقاشياش پر از گل و بته و اسليمي است. هيچ کدام از کارهايم را با گرانترين آثار فرشچيان عوض نميکنم. با صادق تبريزي هم، همدوره بوديم. او هم رفت مينياتور کار کرد و سريع هم کارش گرفت. از مينياتور اصلاً خوشم نميآيد. چون صرفاً يک زيبايي دارد. هيچ پيام و خلاقيت ديگري هم پشتش نيست.
هيچ کدام از کارهايم را با گرانترين آثار فرشچيان عوض نميکنم. از مينياتور اصلاً خوشم نميآيد. چون صرفاً زيبايي دارد اما هيچ پيام و خلاقيت ديگري هم پشتش نيست.
من رنگ روغن، و چيزهاي ديگري هم کار کردهام، ولي عشق و علاقهام به سياه و سفيد خيلي زياد است. کار خيلي سختي هم است. هر کار تقريباً يکماه زمان ميبرد. براي چاپ، اوايل از لينولئوم استفاده ميکردم. لينولئوم براي کندهکاري و چاپ فوقالعاده بود که از ايتاليا وارد ميکردند. البته لينولئوم کارکرد اصليش براي کفپوش بود. مارکو به ما ياد داده بود که براي چاپ از آن استفاده کنيم. اما بعد از انقلاب، ديگر لينولئوم گير نميآمد. الان از لاستيکهاي نوار نقاله استفاده ميکنم. از ناچاري سراغ اينها رفتهام. تابلوهاي بزرگ من، همه 90 در 1 و نيم متر است.
يک فرد هنرمند، همينطور کار ميکند و کار ميکند تا اينکه ناگهان ميايستد. انگاري آن انرژي خاص ازش دور ميشود. بعد همان دوران بيکاري هم از آدم انرژي ميبرد. ناگهان موضوعي بر روح و جسمت چيره ميشود. سال 1345 که شروع به تدريس کردم، ابتدا مرا به تبريز فرستادند. موقعي که آنجا بودم، ماه محرم که ميشد قمهزني در آنجا رسم بود. 30 نفر سفيدپوش قمه ميزدند. با ديدن اين منظره، تحت تأثير قرار گرفتم، و يک تابلو ساختم به اسم قمهزني.
آثاري در چارگوشهي عالم
– اخيراً يکي از کارهايم را موزهي ايرلند شمالي خريد. آقاي رضا آيت که مدير شرکت بيافرين (شرکتي که امور بينالمللي هنرمندان را انجام ميدهد)، چهار پنج ماه پيش، به من خبر دادند که موزه ايرلند شمالي يک مسابقه طراحي با تِم صلح برگزار ميکند. از همهي دنيا در اين مسابقه شرکت کرده بودند. من هم کاري را در قطع کوچک برايشان فرستادم. بعد از مدتي خبر آمد که کار تو برنده شده و آن را براي موزه خريدهاند.
– يونيسف در سال 1386 کار ديگري را از من خريد که به نفع پناهندگان کشيده بودم و به قيمت بالايي هم فروخت و تقويم هم شد. تقويماش هم حتي فروخته شد. عوايد آن هم خرج پناهندگان شد.
– بعد از انقلاب که به آمريکا رفته بوديم، براي اينکه بيکار نباشم، چندتايي کار سفال انجام دادم. آن موقع در آمريکا، خلباني چند ثانيه بعد از بلند شدن هواپيمايش، در لحظهي گرفتنِاوج، سقوط کرد. روزنامههاي آمريکا عکسي از اين خبر را چاپ کردند که آن خلبان در لحظهي سقوط فرياد زده بود: «اَه، ماي گاد!». من اين صحنه را تصوير کردم، و آن خيلي سر و صدا کرد. موزهي پورت اسموت هم در ايلات ويرجينيا، کار را از من خريد.
– دههي هفتاد، دو اثر در مترو تهران کار کردم؛ يکي در ايستگاه شادمان و ديگري در ايستگاه نواب. با چند نبشي، اثري انتزاعي ساختم. هنوز داشتند مترو را ميساختند. من هم ميرفتم همانجا کار ميکردم.
– جديداً هم يکي از تابلوهايم را زيباسازي تهران از نمايشگاهي که در گالري فرمانفرما داشتم، خريداري کرد.
– چندي پيش آقاي علي توسلي، به کارگاه من آمدند. ايشان در ايزدشهر نور، موزهاي شخصي بهنام «دي دي» ساختهاند. موزهي زيبا و بزرگي است. آقاي توسلي وقتي آمد اينجا، به من گفت: از کارهاي قديمت تابلو دارم، آمدهام تا چندتايي از کارهاي جديدت هم کار بخرم، تا مجموعهام را تکميل کنم. من گفتم: ما نمايشگاه داشتيم، چرا از نمايشگاه خريد نکرديد؟ گفت: من اصلاً به گالريها نميروم و آثار هنرمندان را بيواسطه از خودشان خريداري ميکنم. بعد بيهيچ مشکلي، 5 کار بزرگ و 10 کار کوچک را از من خريدند. چندي بعد، تمام کارها را به ديوار موزه زدند؛ چه از کارهاي قديم، چه کارهايي که جديداً خريداري کرده بودند.
بعد از انقلاب که به آمريکا رفته بوديم؛ خلباني چند ثانيه بعد از بلند شدن هواپيمايش، در لحظهي گرفتنِاوج، سقوط کرد. روزنامههاي آمريکا عکسي از اين خبر را چاپ کردند که آن خلبان در لحظهي سقوط فرياد زده بود: «اَه، ماي گاد!». من اين صحنه را تصوير کردم، و آن خيلي سر و صدا کرد. موزهي پورت اسموت هم در ايلات ويرجينيا، کار را از من خريد.
فاصلهاي معنادار با حراجيها
از جواني، در تمام دوسالانههاي نقاشي شرکت ميکردم. منتهي فقط در بيينال دوم و سوم برنده شدم. در بيينال چهارم هم برنده شدم و لوح هم گرفتم، ولي نميدانم چرا مدالم را ندادند. هميشه تابلوهايم روي ديوار دوسالانهها ميرفت. حالا مهم نبود مقام بياورم يا نه، چون خيليها بودند که شرکت ميکردند، ولي آثارشان روي ديوار نميرفت. انقلاب يکخورده باعث فراموش شدن و گمشدنِ آثارم شد. متأسفانه امروز از بسياري از کارهاي قديمم، خبر ندارم. سال 1358 نه به خاطر انقلاب بلکه براي درمان بچهام به آمريکا رفتيم. بعد از مدتي برگشتيم ولي دوباره در سال 1360 برگشتيم آمريکا. طوري شد که خيلي از تابلوها در اين رفتوآمدها از بين رفت.
تقريباً ده سال پيش در يونان يک نمايشگاه داشتم. روز پيش از افتتاحيهي نمايشگاه، به ما خبردادند که همه کارهايم فروش رفته. بعدها فهمديم که يک جوان ايراني که در انگليس صاحب يک بانک بود، همهي کارهايم را پيشخريد کرده. در روز افتتاحيه، دادِ يونانيها درآمد که چرا همه را فروختهايد و نگه نداشتهايد که ما هم بخريم. چند سال بعد، اين تابلوها سر از حراجي کريستي در دوبي درآورد. در اين حراجيها هم به ما چيزي نميدهند. تمام عوايدش مال خودشان است.
در مورد حراجيها بايد بگويم که چندان تمايلي به آنها ندارم. تا به حال هيچکاري از من در حراجي تهران نبوده است. ما هميشه در گوشه بودهايم. چون يکسري باندبازيهايي در اين حراجيها صورت ميگيرد که هنرمند هيچ عايدي از آن نميبرد. ابتدا با سلام و صلوات تابلو را ميخرند، بعد موقع فروش تو سر تابلو ميزنند. ما اصلاً نميدانيم که چند ميفروشند. اصلاً نميفهميم چه کسي خريده. فقط يک مبلغ جزئي به ما ميدهند. بعد يکمرتبه ميبينيم که تابلوها سر از جاي ديگري درآورده.
اسم نميبرم؛ گالريدارها ميآيند و به ما ميگويند که فلاني تابلوت را خواسته. بعد فرضاً قيمت پيشنهادي ما 15 ميليون است. آن گالريدار با چک و چانه زدن، با ده ميليون اثر را از ما ميخرد. بعد به عنوان واسطه 30 درصد هم از قيمت نهايي کم ميکند، و در نهايت يک مبلغ جزئي به ما ميدهد. بعدها ما ميفهميم که اصلاً از شخص ثالث خبري نبوده، و آن صاحب گالري، تابلو را براي خودش خريده است. همين مسائل پيش ميآيد که ما سعي ميکنيم با کسي کاري نداشته باشيم. خيلي با اين باندبازيها کاري ندارم، مگر آنکه آدمهاي سالمي پيدا شوند که آنوقت با کمال ميل همکاري خواهم کرد.

گالريدارها ميآيند و به ما ميگويند که فلاني تابلوت را خواسته. بعد فرضاً قيمت پيشنهادي ما 15 ميليون است. آن گالريدار با چک و چانه زدن، با ده ميليون اثر را از ما ميخرد. بعد به عنوان واسطه 30 درصد هم از قيمت نهايي کم ميکند، و در نهايت يک مبلغ جزئي به ما ميدهد. بعدها ما ميفهميم که اصلاً از شخص ثالث خبري نبوده، و آن صاحب گالري، تابلو را براي خودش خريده است.
کتابي که نخواستم چاپ شود
کتابي از آثارم تا به حال منتشر نکردهام. خيليها هم تابهحال در اين رابطه به من گفتهاند. جسته گريخته آثارم در کتابهاي مختلفي چاپ شده، ولي به دو دليل الان نميتوانم آثارم را در يک کتاب جمعآوري کنم: يکي اينکه خيلي از کارهايم را ديگر موجود ندارم. دوم هم هزينهاي که براي اين کار لازم است، و من ندارم. اما يکبار اتفاقي پيش آمد که ناخواسته مجبور شدند هزينه چاپ کتاب را به من بدهند. چند سال پيش، موزهي هنرهاي معاصر، براي برپايي نمايشگاهي گروهي در استانبول يکي از کارهاي مرا قرض گرفت. بعد از مدتها تابلوي قرضي را برگرداندند. وقتي باز کردم متوجه شدم که گوشهي تابلو پاره شده. همسرم پيگير کار شد و خيلي هم زحمت کشيد. روزها با آقاي ملانوروزي در اين رابطه صحبت کرد. موزه هم نميخواست خسارتش را بپردازد. اول گفتند تابلو را بياوريد ما خودمان برايتان رفو ميکنيم. ما هم گفتيم نميخواهد، خودمان رفو ميکنيم. بعد دوباره براي اينکه خسارت را به ما ندهند، پيشنهاد کردند که عوضِ خسارت، کتابي از آثارم را موزه چاپ کند. ولي باز هم قبول نکردم. با صحبتهاي زيادي که همسرم با موزه داشت، بالاخره يکسوم قيمت تابلو را به ما دادند. اثر را خودم تعمير کردم و در اختيار گنجينه موزه گذاشتم. اين اتفاق در حالي ميافتاد که آثار بيمه شده بود. البته يک مقدار هم تقصير ما شد که تابلو را دير برديم. بعداً فهميديم که تابلوي چند هنرمند ديگر هم پاره شده بوده، و فقط مال ما نبوده است. گنجينه موزه، از آثار من فراوان دارد. هم قبل انقلاب و هم بعد انقلاب، آرامآرام بسياري از آثارم را موزه خريده است.
چند سال پيش، موزهي هنرهاي معاصر، براي برپايي نمايشگاهي گروهي در استانبول يکي از کارهاي مرا قرض گرفت. بعد از مدتها تابلوي قرضي را برگرداندند. وقتي باز کردم متوجه شدم که گوشهي تابلو پاره شده. اين اتفاق در حالي ميافتاد که آثار بيمه شده بود. البته يک مقدار هم تقصير ما شد که تابلو را دير برديم. بعداً فهميديم که تابلوي چند هنرمند ديگر هم پاره شده بوده، و فقط مال ما نبوده است.
به جستوجوي شمس و مولانا
من شمس و مولانا را خوب نميشناختم. از فرهنگستان هنر سفارش دادند که تابلوهايي با موضعيت شمس و مولانا کار کنم. گالري طراحان آزاد به من گفت که کتابي دربارهي شمس و مولانا چاپ شده به اسمِ کيميا خاتون؛ که زن مولانا بود. من آن کتاب را خواندم و بعد کاملاً عوض شدم. بدين ترتيب ايده گرفتم. ثمرهي اين سري از تابلوهايم نمايشگاهي بود که در سال 1385 در گالري خاک برگزار کرديم. مسبب آن هم آقاي مهدي حسيني بود. يکي از اين تابلوهاي شمس و مولانا، تابلوي بت است، که شمس مثل يک بت روبهروي مولانا ايستاده:
هر لحظه به رنگي، بتِ عيار درآمد / گه پير و جوان شد

روزها در راه
دو هفته پيش، در گالري طراحان آزاد متعلق به خانم رزيتا شرفجهان، يک نمايشگاه نقاشي با عنوان «پشتنويسي» داشتم. اين نمايشگاه به دليل استقبال زياد، قرار است دوباره به شيراز برود، و آثار در گالري هان به نمايش درآيد.
همچنين، موزهي امام علي جديداً به من گفت که ميخواهيم براي شما، بزرگداشتي برگزار کنيم. ولي من قبول نکردم. چون موزهي امام علي اصلاً به يک موزه نميخورد. به آنها گفتم اينجا نه. اگر واقعاً ميخواهيد جشن تولدي برايم بگيريد، در هتل لاله بگيريد. آنها هم گفتند شدني نيست، من هم گفتم پس نميخواهم.
از زبان همسر هنرمند
همسر آقاي بانگيز: تعداد نمايشگاههايي که رضا تاکنون داشته، بسيار زياد است؛ بهطوري که عدد و رقمش از دستمان در رفته. چهل و چند سال است که دارم با او زندگي ميکنم، و اين را به جرأت ميگويم که او لحظهاي آرام ننشسته است. او در هر نمايشگاهي که شرکت کرده، با کاري جديد وارد شده و حرفي براي گفتن داشته. خوشحالم زحمتي هم که من در کنارش کشيدهام، بيفايده نبوده و به نتيجه رسيده است. شايد در دورهاي نياز مالي هم بوده، ولي اين امر مطلقاً روي آثار رضا تأثير نگذاشته است. هيچ وقت کار سفارشي نداشته، همينطور هيچوقت کار دومي براي خود انتخاب نکرده است. بالاخره در سال 1375 دکتراي افتخاري هنر را با ده سال تأخير به رضا دادند.
سي سال است که بيمه هستيم، ولي فايدهاش چيست؟ هر دکتري ميرويم بايد مبلغ زيادي را بپردازيم. بالاخره سني از اين هنرمندان گذشته. اگر واقعاً کارِ اين هنرمندان خوب است، پشتيبانشان باشيد و مسئلهي بيمهشان را درست کنيد. ما بيمهي خدمات درماني هستيم. اين بيمه به هيچ درد ما نميخورد. 80 درصد از مخارج را خودمان بايد بپردازيم. رضا خودش هيچ گلهاي نميکند، ولي من به عنوان کسي که چهل و چند سال با رضا بانگيز زندگي کردهام و مشکلات را از نزديک ديدهام، اين را حق خودم ميدانم که اين مسئله را مطرح کنم. نميخواهم گلهگي کنم؛ مشکلات بسيار است. فقط بيمه اين هنرمندان را درست کنند. من سه سال پيش همين حرفها را گفتم، ولي هيچ اتفاقي نيفتاد. فقط يکبار به ما زنگ زدند و گفتند: «بيمهايد؟ گفتيم بله. بعد پرسيدند بيمهتان چيست؟ گفتيم خدمات درماني.» همين! تمام شد. ميخواستند در همين حد ما را بيمه کنند؛ که بيمه بوديم.

سي سال است که بيمه هستيم، ولي فايدهاش چيست؟ 80 درصد از مخارج را خودمان بايد بپردازيم. رضا خودش هيچ گلهاي نميکند، ولي من به عنوان کسي که چهل و چند سال با رضا بانگيز زندگي کردهام و مشکلات را از نزديک ديدهام، اين را حق خودم ميدانم که اين مسئله را مطرح کنم. نميخواهم گلهگي کنم؛ مشکلات بسيار است. فقط بيمه اين هنرمندان را درست کنند.

رضا بانگيز با لگوي مؤسسه هنرمندان پيشکسوت
از جناب آقاي عظيمي، مدير مؤسسه هنرمندان پيشکسوت، کمال تشکر و قدرداني را مينمايم که با زحمات بسيار زياد، خانهاي براي هنرمندان پيشکسوت تهيه نمودهاند. (رضا بانگيز. 11/تير/1396)




