اکبر زنجانپور: ما چخوف را درست نشناخته‌ايم / “باغ آلبالو” را به دليل دغدغه‌هاي محيط زيستي به صحنه بردم

عليرضا نراقي: اکبر زنجانپور معتقد است نمايش "باغ آلبالو" درباره دوران گذار و معضلات ناشي از آن است و به همين دليل آن را با زمانه و مسائل تماشاگر ايراني مربوط مي‌داند.

نمايش "باغ آلبالو" اثري اجتماعي است که در يک بزنگاه تاريخي مهم قرار دارد. اکبر زنجانپور بازيگر و کارگردان باسابقه تئاتر با اين ذهنيت "باغ آلبالو" را اجرا کرده است. زنجانپور با نمايش فاجعه‌اي که در پس اين نمايشنامه بيان مي‌شود به يک اجراي متفاوت از چخوف دست يافته که در عين تجربه‌گرايي اجرايي و لحني متفاوت به شدت به متن و جهان چخوف وفادار است. آنچه در ادامه مي‌خوانيد گفت‌وگوي زنجانپور با هنرآنلاين در باب ايده‌هايش در کارگرداني و اجراي اثر چخوف است.

آقاي زنجانپور شما معمولاً هر چند سال يکبار يک اجرا از نمايشنامه‌هاي آنتوان چخوف به روي صحنه مي‌بريد. اصولاً در اولين مواجهه‌هاي‌ با آثار چخوف، چه چيزي شما را جذب اين نمايشنامه‌نويس روسي کرد؟

از ابتدا که وارد تئاتر شدم، چند نمايشنامه‌نويس عصر حاضر مرا به سمت خود کشاندند؛ آنتوان چخوف، آرتور ميلر، يوجين اونيل و هنريک ايبسن. اولين نويسنده‌اي که اثر ترجمه شده‌اش را کار کردم آرتور ميلر بود. 6 اثر از ميلر را به روي صحنه بردم که در آن‌ها هم کارگرداني کردم و هم بازيگري. همچنين هر 5 نمايشنامه بلند چخوف را هم کار کردم. آثار نويسنده‌هاي قديمي‌تر چون ويليام شکسپير هم مورد علاقه من است و با آن‌ها ارتباط برقرار کرده‌ام اما از ديد من، تطبيق پرسوناژ نمايشنامه‌هاي آن افراد با جامعه ما کمتر امکان‌پذير است. مضاف بر اين‌که قدرت اجرايي ما نسبت به آثار نويسنده بزرگي چون شکسپير، قدرت بالايي نيست و ما هر چقدر بخواهيم ادعا کنيم که مي‌توانيم نمايشي را در سطح نوشته او بسازيم، ادعاي‌مان باطل مي‌شود. پرسوناژ‌هاي نويسندگان مدرن‌تر، به پرسوناژ‌هاي جامعه ما شبيه‌تر است و راحت‌تر مي‌شود به سراغ آن‌ها رفت. از طرفي من دوست دارم از متون نويسندگاني کار کنم که تپش و نگراني‌شان براي خوشبخت‌تر شدن انسان است.

به نظر مي‌رسد شما چه در سليقه‌اي که در بازيگري داريد و چه از نظر کارگرداني معمولاً متوني را کار مي‌کنيد که شخصيت‌هاي آن شناسنامه و جزئياتي قوي دارند. اين ويژگي‌ در نمايشنامه‌هاي افرادي که نام برديد يعني ايبسن، ميلر، اونيل و البته چخوف بسيار پر رنگ است. آيا رفتن‌تان به سمت متن "باغ آلبالو" آنتوان چخوف، به خاطر همين ويژگي نيست؟

من چه به عنوان کارگردان و چه به عنوان بازيگر، تصميم نمي‌گيرم که چه کاري انجام دهم بلکه به سمت يک کار کشيده مي‌شوم. براي مثال مي‌دانم که الان اجراي فلان نمايشنامه از طرف جامعه به من بازخورد خوبي مي‌دهد و مردم با آن ارتباط بهتري برقرار مي‌کنند. من کارم را انجام مي‌دهم و ممکن است عده‌اي از لحاظ سليقه‌اي با کار من موافق نباشند اما در اين جا فقط اتفاقي که مي‌افتد، اهميت دارد چون مي‌تواند يک اتفاق سازنده باشد.

نمايش آلبالو

چه پيوندي ميان نمايشنامه "باغ آلبالو" با تماشاگر ايراني احساس کرديد که باور داشتيد اجراي آن با بازخورد خوبي مواجه مي‌شود؟

قصه "باغ آلبالو" دارد در يک دوره گذار از فئوداليسم به سرمايه‌داري جديد اتفاق مي‌افتد. در آن دوره بشر ديگر در قالب سنت نمي‌گنجد و مي‌خواهد خودش را يک شکل ديگري معنا کند. تاريخ بشر را وادار مي‌کند که از شرايط خود بيرون بيايد و به جايي برود که تا به حال آن را تجربه نکرده است. انسان در هر گوشه‌اي از تاريخ و جغرافيا بايد اين مرحله گذار را طي کند. نمايشنامه "باغ آلبالو"، تماشاگر را به فکر فرو مي‌برد. آيا بايد باز هم جنگل‌ها و آب‌هاي زير زميني خراب شوند تا به صنعتي شدن نزديک شود، اين موضوع جامعه ما هم هست. آيا بايد در روند توسعه کشور درياچه اروميه به خشکي برسد؟ چرا بايد دود وحشتناک تمام شهر را فرا بگيرد؟ همه اين اتفاقات بايد مديريت شود اما آيا اين مديريت به درستي صورت مي‌گيرد؟ دلواپسي بشر امروزي از تخريب طبيعت است که يک نفر بايد پاسخگوي آن باشد. نمايش "باغ آلبالو" يک نمادي از تمامي اين ماجراهاست. چخوف زماني اين نمايشنامه را نوشته که هنوز تکميل اين فرايند نابودگر را نديده اما آنقدر نابغه بوده که حدس مي‌زند چنين بلايي سر روسيه بيايد که چنين هم مي‌شود و روسيه منابع‌اش را از دست داد. ما هم الان داريم منابع‌مان را از دست مي‌دهيم چون اين معضل کل بشريت است. گروه نمايشي ما متني را کار کرده که از محيط زيست دفاع مي‌کند. در همه متون چخوف يک باغي به عنوان سمبل روسيه وجود دارد که ويران مي‌شود. همه نگران اين قضيه هستند ولي کسي نمي‌تواند کاري بکند چون هيچکس مسئوليت‌پذير نيست. حرف چخوف اين است که آدم‌ها بايد مسئوليت‌پذير باشند. ما هنرمندهاي امروزي بايد وظيفه‌هاي خودمان را به خودمان گوشزد کنيم چون با اين شرايط نابه سامان احتمالاً بچه‌هاي ما روي خوش نخواهند ديد.

پرسوناژ‌هاي متون چخوف معمولاً آدم‌هاي تنها و غمگيني هستند و همه از يک غم و مشکل سنگيني رنج مي‌برند اما همين متون پر از موقعيت‌هاي طنز و کمدي است. اين تضاد ميان درام و کمدي، گاهي در اجرا مشکل‌ساز مي‌شود و گروه اجرايي را دچار گمراهي مي‌کند. شما چطور با اين تضاد کنار آمديد و توانستيد آن را باورپذير کنيد؟

البته طنزهاي چخوف بيشتر در داستان‌هاي کوتاهش هست تا نمايشنامه. اما در همين "باغ آلبالو" هم لحظات طنزآلود زيادي وجود دارد که به قول شما خيلي‌ها را به اشتباه مي‌اندازد. يا مثلاً در نمايشنامه "مرغ دريايي"، کاراکتر دختر که هنوز 20 سال‌اش نشده، خيلي غمگين و اشک‌آلود مي‌گويد که ما صليب خودمان را بايد خودمان به دوش بکشيم. اين حرف خيلي دردناک است و اگر يک آدم دردکشيده آن را بگويد، ممکن است که اشک تماشاچي را در بياورد اما وقتي يک دختر جوان آن را مي‌گويد، از آ‌ن‌جايي که يک آدم مرفه است و حرف‌اش را براي جلب توجه کاراکتر پسر به زبان مي‌آورد، گفته او تبديل به طنز مي‌شود؛ چون در واقع او دارد به خودش دروغ مي‌گويد و انگار که آدرس را اشتباه گرفته است. کشف چخوف يعني آن‌که آدم متوجه شود که ديالوگ‌ها را چه آدمي و در چه موقعيتي مي‌زند و براي چه مي‌گويد. در اين‌جا اگر معناي جمله کشف شود، مي‌بينيم که صرفاً يک ديالوگ طنزآلود است.

تشخيص و جدا کردن طنزهاي چخوف با حرف‌هاي جدي او چگونه اتفاق مي‌افتد؟

خود چخوف در اين مورد يک آدرسي داده و مي‌گويد که حرف‌هاي مرا زياد جدي نگيريد. چخوف مي‌گويد که آن قسمت‌هايي را بازي کنيد که من ننوشته‌ام. خيلي‌ها فکر مي‌کنند که اين جمله را براي قشنگي گفته در حالي که اين جمله قشنگي نيست و مسئوليت کارگردان و بازيگر را 10 برابر مي‌کند. در واقع چخوف با اين جمله مي‌گويد که مرا کشف کنيد. يک کارگردان وقتي مي‌خواهد نمايشي از چخوف به روي صحنه ببرد، بايد يک سال قبل از آن روي آثار چخوف و ادبيات روسيه و جهان آن متمرکز شود و موسيقي، مجسمه‌سازي و ساير هنرهاي آن دوره را بشناسد تا نوشته چخوف گيرش نيندازند. ما چخوف را درست نشناخته‌ايم. من هم ادعاي شناخت چخوف را ندارم ولي از 50 سالي که در کار تئاتر هستم، بي اغراق بالاي 30 سال آن را بر روي چخوف متمرکز بوده‌ و با آثارش زندگي کرده‌ام.

نمايش آلبالو

من الان نمي‌توانم راجع به نمايش "باغ آلبالو" حرف بزنم چون فعلاً به منتقد نياز دارم، منتقدي که چخوف را بشناسد و با من درباره چخوف و نمايش حرف بزند. ما به فضاي هنرمندانه‌اي احتياج داريم و بايد همديگر را تحمل کنيم. ما بايد يکديگر را خوب بشناسيم تا وقتي يک نمايش به روي صحنه مي‌رود، همه چيز آن در سکوت برگزار نشود. مردم براي نمايش ما دست مي‌زنند و من هم دست‌شان را مي‌بوسم اما من به دنبال دست زدن نيستم و دلم‌ مي‌خواهد که منتقد يقه مرا بگيرد و اگر خوب کار کردم بگويد بارک‌الله و در غير اين‌ صورت بگويد که چرا بد کار کردي؟ منتقد بايد بيايد و کار را کشف کند. من اگر مي‌خواستم متن کامل نمايشنامه "باغ آلبالو" را کار کنم، اجراي آن بيش از 5 ساعت به طول مي‌انجاميد ولي آن را تا کمتر از 2 ساعت کوتاه کردم. من مجبور شدم که آن بخش‌هايي از نمايشنامه که به قرن 21 نمي‌خورد را از آن حذف کرده و به کنش تبديل کنم. يک پرسوناژ به جاي آن‌که در 10 صفحه متن بخواهد مفهوم به فروش رفتن "باغ آلبالو" را بگويد، توسط من مثل يک جارچي به روي صحنه آمده و از اين‌ور صحنه به آن‌ور صحنه مي‌رود و حرفش را در 30 ثانيه مي‌زند. اين اتفاقات بايد کشف شوند.

در واقع مي‌شود گفت که کار خودتان را دراماتورژي کرده‌ايد؟

من اعتقادي به دراماتورژي ندارم. اين اصطلاح به غلط معنا شده است. دراماتورژ در گذشته شريک زايش متن بوده که نويسنده براي همفکري به او مراجعه مي‌کرده چون در جريان تولد متن بوده است. الان در ايران براي متن 400 سال پيش دراماتورژ پيدا مي‌شود! اين که اسمش دراماتورژي نيست چون نويسنده در جريان تولد متن نبوده و فقط سليقه خودش را اعمال کرده که سليقه‌ها هم اصولاً غلط هستند. متأسفانه اين وجه در تئاتر ما فراوان شده است. ما در تئاترمان استعدادهاي خوبي داريم که بايد تر و خشک شوند و در تجربه‌هاي مختلف قرار بگيرند تا بتوانند به خوبي پاسخگوي تماشاگر باشند چون کار ما متعلق به مردم است. الان اجراهايي در سالن‌هاي 40،50 نفره برگزار مي‌شود که همه توسط آشنايان‌شان که به سالن آمده‌اند مورد تشويق قرار مي‌گيرند و براي‌شان دست زده مي‌شود اما تئاتر براي رشد خودش نياز به نظرات گوناگون دارد تا به يک نتيجه درست برسد. يک بزرگي مي‌گفت که از تبادل نظر ميان چند نفر، يک نوري بلند مي‌شود که ما مي‌توانيم اين نور را داشته باشيم؛ اما متأسفانه گاهي به دست خودمان آن را خاموش مي‌کنيم که اين يک فاجعه است.

مي‌خواهم يک سؤال مبنايي کنم که فکر مي‌کنم براي جوانان علاقه‌مند به کارگرداني تئاتر هم پاسخ‌اش از زبان شما مغتنم باشد. اصولاً کارگرداني روي يک متن را از کجا شروع مي‌کنيد و تا به اجرا برسيد چه مراحلي را مي‌گذرانيد؟

هر متني يک چيزي را مي‌طلبد و اين موضوع راجع به متن‌هاي مختلف، متفاوت است. من اصولاً هيچ‌وقت از قبل تصميم نمي‌گيرم بلکه شرايط مرا به جايي که بايد مي‌برد. من متن را مي‌خوانم و سپس سعي مي‌کنم که حرفم را از طريق هنرم بزنم. مثلاً در همين نمايش "باغ آلبالو" مسئله محيط زيست براي من اهميت دارد چون نسبت به شهر و کشورم احساس دين مي‌کنم، بنابراين همين مسئله محيط زيست مرا به اجراي يک نمايش متمرکز مي‌کند. در مرحله بعدي مثل همه کارگردان‌ها به سراغ انتخاب هنرپيشه مي‌روم که اين اتفاق معمولاً تا يک ماه پس از تمرين نيز وجود دارد و من تا آن زمان همچنان مشغول حذف و اضافه بازيگران هستم. در واقع اسم آن يک ماه تمرين است اما در اصل تمريني اتفاق نمي‌افتد. بعد از آن تمرينات جدي آغاز مي‌شود و سپس نوبت به اجرا مي‌رسد. در اغلب کارهاي من يک سفر در راه است و يک چمداني بسته مي‌شود براي سفر. فقط بهانه‌هاي اين سفر فرق مي‌کند. سفر کردن و يک جا نماندن، پيام اصلي کارهاي من است. اين مسئله در نمايش "باغ آلبالو" هم وجود دارد. من در مورد اين نمايش يک سري طرح و ايده توي ذهنم بود که امکان اجرايش وجود نداشت. مثلاً توي ذهنم بود که وقتي کسي درخت‌ها را قطع مي‌کند، يک سري گردن قطع شود و از چشم آن‌ها خون بيايد چون به نظرم کسي که درختي را قطع مي‌کند در حقيقت دارد مرتکب خشونت مي شود.

نمايش آلبالو

اين ايده به مضمون نمايشنامه هم خيلي متصل است و انگار که دارد يک نسل يا دوران را نابود مي‌کند.

دقيقاً. براي همين طراحي‌هاي من از دل متن در مي‌آيد. من خودم را به متن اضافه نمي‌کنم و در اجرا هم از اجرايي که در خارج ديده‌ام وام نمي‌گيرم چون اسم آن کار تقلب است و من دلم مي‌خواهد که نمايش خود مرا قلقلک بدهد. البته من از طراحي فعلي هم راضي هستم و شايد اگر امکان اجراي ايده قطع شدن گردن و بيرون آمدن خون از چشم‌ها قابل اجرا بود هم آن را اجرا نمي‌کردم. من فقط مي‌خواهم بگويم که فاجعه عميق‌تر از چيزي است که همه فکر مي‌کنند. من بايد 30 درصد يک اثر هنري را به تماشاگر نشان دهم و 70 درصد ديگر را بايد تماشاگر با ذهنيت و تخيلات خودش بسازد. اگر همه چيز را به تماشاگر نشان دهم، پس سهم خود تماشاگر چه مي‌شود؟

سفري که در نمايش‌هاي شما وجود دارد از کجا مي‌آيد؟ آيا مي‌توان آن را به مثابه يک راه حل ديد؟

اين سفر در وجود همه قرار دارد چون خيلي جاها قدرت ايستادن نيست. من مي‌گويم در شرايط که تو داري يک کار پسنديده‌اي را انجام مي‌دهي و بقيه درکت نمي‌کنند، بهتر است که از نقطه آ به نقطه ب بروي و سفر کني.

شما خيلي به متن وفادار مي‌مانيد و معمولاً متن‌هاي چخوف را با تغييرات عجيب و غريبي مواجه نمي‌کنيد اما از طرفي اجراي‌تان از تکنيک و تئاتريکاليته خاصي برخوردار است که متعلق به خودتان است. اساساً چگونه ميان وفاداري به متن و در عين حال يک اجراي متفاوت از آن تعادل برقرار مي‌کنيد؟

چخوف 5 نمايشنامه بلند دارد که همه‌شان يک قصه شبيه به هم را روايت مي‌کنند. همه آن‌ها کاراکترهاي مادر، دايي، دختر و پسر دارد و فقط اسامي پرسوناژها فرق مي‌کند ولي در اصل قصه را همين پرسوناژها پيش مي‌برند. وقتي خود نويسنده يک قصه را از زواياي مختلف مي‌بيند، من به عنوان کارگردان نمايش چطور مي‌توانم بروم و ببينم که اجراي اوليه نمايشنامه چخوف در آن زمان چطور بوده است و همان را کپي کنم؟ اولاً که به لحاظ زماني، امکان‌اش وجود ندارد و دوماً من آن اجرا را عکس‌برداري کنم که چه بشود؟ ضرورتي ندارد که اجراي من مثل آن اجرا باشد. نمايشنامه چخوف در اواخر قرن 19 در روسيه نوشته شده و ما الان در اوايل قرن 21 و در کشور ايران حضور داريم. در اين فاصله، دنيا تجربه‌هاي طوفاني به خود ديده است. در سال‌هاي پيش از قرن بيستم، بشر آرام آرام پيش رفت اما در اين 100 سال سرعت پيش رفتن بشر چند صد برابر شده است. در همين 100 سال، بشر به ماه و مريخ سفر کرد و اتفاقات عجيب و غريب ديگري افتاد. شتاب و حرکت بشر در اين سال‌ها خيلي عجيب است. شما ببيند که تا 20 سال پيش موبايل وجود نداشت اما الان کسي بدون موبايل نمي‌تواند زندگي کند. پس ما چطور مي‌توانيم همان آدمي باشيم که در دوره چخوف در روسيه زندگي کرده است؟ از طرفي حرف‌هاي نويسندگاني چون چخوف يا شکسپير بزرگ و پر معناست و حيف است که از آن‌ها گذر کرد. آن‌ها راهنماهاي خيلي خوبي براي انسان امروزي هستند. خود چخوف خيلي از جاها در نمايشنامه‌هايش آينده را پيش‌بيني مي‌کند. مثلاً او رسماً مي‌گويد که روزي آدمي پرواز مي‌کند که اين اتفاق چند دهه بعد از او رخ داد. ما اقلاً مي‌توانيم از اين پيش‌بيني‌هاي چخوف استفاده کنيم. بنابراين من در اجراي‌ام از شرايط موجود در جامعه نيز وام مي‌گيرم و با اضافه کردن آن بر متن به يک اجرا و معناي جديد مي‌رسم.

نمايشنامه‌هاي چخوف را مي‌شود خيلي ملال‌آور اجرا کرد چون معمولاً متون چخوف آدم‌ها حرف‌هايي مي‌زنند که به زبان روزمره است و مي‌تواند عادي باشد. همچنين سکوت نيز در آثار چخوف فراوان است و مي‌تواند اجراي نمايش را با کم کردن اکت بازيگران به يک اجراي کند و ساکن تبديل کند. اما به نظر مي‌رسد که شما برعکس اين کار را انجام مي‌دهيد و نمايش‌تان تحرک زيادي دارد. چرا نمايشنامه‌هاي ساکن و کم ‌تحرک چخوف را به طور متحرک اجرا مي‌کنيد؟

اين به سليقه و جهان‌بيني من به عنوان کارگردان نمايش بر مي‌گردد. ما در زندگي عادي خودمان چندان حرکت تندي انجام نمي‌دهيم و همه چيز ايستا انجام مي‌شود. اگر قرار باشد که مبناي نمايش را هم روي ديالوگ و حرکت کمتر بگذاريم و دچار ايستايي شويم، در واقع کاري انجام نداده‌ايم. مضاف بر اين‌که هيچ وحي منزلي وجود ندارد که نمايشنامه چخوف بايد حتماً آرام يا حتماً متحرک اجرا شود. اين‌ها حرف‌هايي است که در طول تاريخ به وجود آمده و هيچ سنديتي ندارد. چنان‌چه اگر من يک اجراي کم تحرک ولي درخشان از نمايشنامه چخوف ببينم، به طوري که آن‌ اجرا بتواند يک فتح بابي پيش روي من بگذارد خيلي هم لذت مي‌برم، چون نگاه جديد و کامل‌تري به آن داشته است. براي هنر هيچ‌گاه بايدي وجود نداشته اما مهم است که بتواند با تماشاگر يک ارتباط سازنده برقرار کند نه يک ارتباط صرفاً سرگرمي. ارتباط بايد سازنده باشد تا نمايش به جهت رسيدن به يک نور معنادار حرکت کند.

شيوه کار کردن‌تان با بازيگران چطور است و هدايت آن‌ها چطور اتفاق مي‌افتد؟ آيا متن را براي بازيگران‌تان تحليل مي‌کنيد؟

متن را تحليل مي‌کنم اما به آن‌ها آدرس نمي‌دهم. مثلاً يک جا هنرپيشه مي‌گويد که من از دست روزگار دلخورم. آدرس اين ديالوگ نبايد اين باشد که او در همه جا يک آدم دلخور است. يک لحظه چنين احساسي دارد و در لحظه‌اي ديگر ممکن است که بخندد. به نظرم پرسوناژ بايد در لحظه تحليل شود نه در طول نمايش. اگر پرسوناژ در طول نمايش تحليل شود، هيچ جوره نمي‌شود آن را جمع کرد چون در ذهن کارگردان و بازيگر کاراکتر ثابت مي‌شود و در چنين صورتي، کارگردان هم حتماً آدرس اشتباه مي‌دهد و با سر به زمين مي‌خورد. اين کار بايد عين فاصله‌گذاري نمايشنامه‌هاي برتولت برشت اتفاق بيفتد. من خيلي جاها هنرپيشه را مي‌آورم تا با تماشاچي حرف بزند. اين صرفاً به معناي فاصله‌گذاري براي متن نيست بلکه فاصله‌گذاري هنرپيشه از خودش است تا دچار رکود در يک مجموعه نشود بلکه از يک کوچه‌اي بگذرد و برود به يک کوچه ديگر. تحليل‌هاي ما کشف يک موقعيت جديد است نه صرفاً علاقه لحظه‌اي کارگردان براي انجام يک کار جديد.

نمايش آلبالو

با توجه به آن‌که شما خودتان هم بازيگر هستيد، معمولاً چقدر به بازيگران‌تان آزادي عمل مي‌دهيد؟ آيا اين آزادي عمل در يک بازيگر با بازيگر ديگر فرق دارد؟

بله متفاوت است. مطمئناً کسي که سواد و تجربه کمتري دارد، بايد بيشتر مورد مراقبت قرار بگيرد و راه‌هاي مختلفي براي او روشن شود. آزادي عمل من به بازيگران بر اساس بازيگر و موقعيت‌هاي موجود در متن فرق مي‌کند و واقعاً نمي‌شود گفت که چقدر بايد اين کار را کرد و چقدر نبايد.

شما جزو معدود کارگردان‌هايي هستيد که هميشه متن‌هاي جدي ادبيات نمايشي را اجرا مي‌کنيد. فکر مي‌کنيد که الان وضعيت اجراي متون مهم ادبيات نمايشي جهان چطور است و چه کمکي مي‌تواند به فضاي فعلي تئاتر ما بکند؟ اجراي متن‌هاي مهم ادبيات نمايشي توسط جوانان را مي‌بينيد؟

بله. يک سري از اين اجراها را مي‌بينم اما نمي‌توانم پيش‌بيني کنم که وضعيت تئاتر به چه سمتي پيش مي‌رود. من فقط مي‌توانم پيشنهاد کنم که متون مهم ادبيات نمايشي جدي گرفته شوند و نمايش‌هاي زيادي از آن به روي صحنه برود چون ادبيات نمايشي جدا از قابليت‌هاي متعددي که دارد، انسان را به خود انسان، نشان مي‌دهد که اين خيلي حائز اهميت است.

منبع:هنرآنلاين

فروش بليت نمايش "باغ آلبالو" هم اکنون در سايت تيوال
لينک تيوال جهت خريد بليط :

http://www.tiwall.com/store/baghealbalo

http://onlineartgallery.ir/#8,8900

پیمایش به بالا